نظریه های مربوط به پرخاشگری:

نظریات بسیاری درباره علل پرخاشگری مطرح شده است. مهم ترین این نظریات به رویکردهای روانکاوی، رفتاری، شناختی، زیستی و اتیولوژیک مربوط هستند.
نظریه فروید درباره پرخاشگری:
شاید بتوان نخستین نظریه جامع درباره پرخاشگری را از آن فروید دانست. نظریه اولیه فروید، پرخاشگری را نه یک سازه مستقل و اصلی بلکه اثری جانبی از کشاننده  زندگی می دانست. فروید معتقد بود که یک کشاننده اصلی در انسان وجود دارد که میل به جاودانگی و بقا در آن نهفته است. وی این کشاننده را غریزه زندگی نامید که لیبیدو نیز از آن ناشی می شد. از نظر فروید وقتی به هر دلیلی تکانه های لیبیدویی منع می شدند یا به هدف نمی رسیدند، واکنش پرخاشگری بروز می کرد. پس از جنگ جهانی اول (1990) و مشاهده وسیع ترین کشتار تاریخ تا آن زمان، فروید در مقاله ای که در پاسخ به یکی از دوستانش درباره چرایی جنگ نوشت، نظریه اولیه خود را تغییر داد و کشاننده مرگ را نیز به عنوان یکی از دو کشاننده اصلی آدمی در کنار کشاننده زندگی مطرح کرد.  بدین ترتیب فروید در موضع گیری نخست وجود غریزه ی مستقل را در کنار غرایز صیانت ذات و جنسی نپذیرفت و در وهله بعد با طرح کشاننده مرگ در برابر کشاننده زندگی، پرخاشگری را به منزله ی نمود و نشانه ای از کشاننده مرگ تلقی کرد( بارون،1977؛ نقل از نوید،1387).  در واقع فروید پرخاشگری را تجلی نیروهای غریزی می داند که انرژی بخش رفتارهای متنوعی در این رابطه هستند و این نیروهای غریزی همان طور که گفته شد غریزه زندگی و مرگ هستند ولی تمایلات خصمانه و تمایل به تخریب،  حاصل غریزه مرگ می باشند و به صورت های مختلف  در خود آزاری و دگرآزاری انسان ظاهر می شود، البته انرژی حاصل از این تمایلات بایستی به صورت رفتاری ظاهر گردند و گرنه روی هم انباشته و خواه ناخواه به مرحله انفجار می رسند. به عبارتی دیگر انسان محکوم به پرخاشگری است.

نظریه اتیولوژیک لورنز  درباره پرخاشگری:
مشاهده فجایعی که انسان ها نسبت به یکدیگر مرتکب شده و می شوند سبب شده است که عده ای از صاحب نظران از این نظریه دفاع کنند که پرخاشگری در انسان جنبه ذاتی و فطری دارد.اتیولوژیست اتریشی، کنراد لورنز نظریه ذاتی و اجتناب ناپذیر بودن پرخاشگری را ارائه کرد، که اظهار می دارد پرخاشگری صفت غریزی تمام موجودات زنده می باشد. به عقیده او انرژی نیروی محرکه پرخاشگری به  تدریج در مراکز عصبی موجود زنده ذخیره می گردند و وقتی انرژی به اندازه کافی ذخیره گردید، انفجار رفتاری به وقوع پیوسته و پرخاشگری ظاهر می شود .  هم فروید و هم لورنز پرخاشگری را نیروی نهفته ای در انسان می داند که دارای حالت هیدرولیکی است، یعنی به تدریج متراکم و فشرده شده و نیاز به  تخلیه پیدا می کند. اما فروید پرخاشگری را مخرب و لورنز آن را سازنده تلقی می کند. توضیح لورنز درباره کشته شدن انسان ها به دست انسان های دیگر مبتنی بر این اصل در نظریه اوست.به عقیده لورنز، اساسا دو نوع واکنش در حیوانات و انسان نسبت به خطر وجود دارد؛ واکنش ستیز و واکنش گریز. از سوی دیگر لورنز دریافت که میان قابلیت جنگیدن حیوانات و میزان بازداری آن ها برای جنگیدن رابطه مستقیم وجود دارد. به این ترتیب که هر چه حیوان از قابلیت بیشتری برای جنگیدن و آسیب زدن برخوردار باشد(مثلا هیکل بزرگتر یا دندان ها و چنگال های قوی تر) بازداری ذاتی وی برای جنگیدن با هم نوع نیز بیشتر است. اما اگر حیوان قابلیت آسیب زنی کمتری داشته باشد، بازداری وی نیز کمتر است، چرا که اساسا این حیوان توانایی آسیب زدن زیادی ندارد. لورنز مشاهده کرد که میزان درگیری بین هم نوع در حیوانات ضعیف تر بیشتر است. اما جایگاه انسان در این میان چگونه است؟ انسان به صورت ذاتی ابزار قدرتمندی برای جنگیدن ندارد. هیکل کوچک، نداشتن دندان و چنگال قوی و نیز سرعت کم انسان، قابلیت وی برای جنگیدن را کاهش داده است. بنابراین انسان ذاتا بازداری کمی جهت مبارزه با هم نوع خود و خشونت ورزی نسبت به وی دارد. مشکل از آن جا آغاز می شود که انسان با عقل و ابداعات خود درباره سلاح، قابلیت های جنگیدن خود را به شدت افزایش داده است و توان بی حدی برای خشونت ورزی یافته است، اما میزان بازداری وی افزایش نیافته است. از این رو موجودی پدید آمده است که برخلاف روال جاری طبیعت از قابلیت خشونت ورزی بالا نسبت به هم نوع به همراه بازداری کم برخوردار شده است. همین توجیه گر خشونت بی حد، بی-رحمانه و بی بدیل انسان نسبت به هم نوع خویش است (لورنز، 1966؛ نقل از آرشر ، 2009).

نظریه یادگیری اجتماعی پرخاشگری:
این نظریه در طی سال های 1977-1973 توسط بندوراارائه شد و بر این اساس استوار بود که ناکامی منتهی به بروز رفتارهای پرخاشگرانه نمی شود ، بلکه پاسخ های پرخاشگرانه در حقیقت رفتارهای یادگرفته شده ای هستند که در طول زمان شکل گرفته و در نتیجه موقعیت های مشابه بروز می کند.  با این حال اگر رفتارهای پرخاشگرانه به موقع کنترل و تعدیل نگردد، آنگاه خود پرخاشگری باعث بروز پرخاشگری می گردد. دیدگاه یادگیری اجتماعی معتقد است که عوامل محیطی، اکتساب و نگهداری رفتار پرخاشگرانه را کنترل می کند و آن را ذاتی و غریزی نمی داند. طبق این دیدگاه رفتارهای پرخاشگرانه معمولا در اثر مشاهده دیگران کسب می شود، به همین دلیل هم قابل آموزش هستند و هم قابل پیشگیری و کنترل(بندورا، 1983 نقل از میلر و لینام ، 2006). بندورا در تحقیقات خود نشان داد که پرخاشگری کاملا جنبه تقلیدی دارد و از راه مشاهده کسب می شود و احتمالا پایه ذاتی ندارد. رسانه های گروهی و به خصوص تلویزیون در عصر حاضر نقش مهمی در آموزش رفتارهای پرخاشگرانه دارند. از نظر بندورا یادگیری مشاهده ای و سرمشق گیری از دیگران، بخش مهمی از یادگیری های ما را تشکیل می دهند و بنابراین، دلیلی وجود ندارد که نقش رسانه ها و تلویزیون را در شکل دهی رفتار پرخاشگرانه در انسان و به خصوص کودکان نادیده بگیریم. معلوم شده است که مشاهده صحنه های پرخاشگرانه، پرخاشگری تماشاگران را افزایش می دهد (کوین  و همکاران، 2008).
تماشای خشونت در فیلم ها می تواند رفتار پرخاشگرانه را از چند طریق افزایش دهد:
1.    تعلیم شیوه های پرخاشگرانه رفتار: کودکان رفتار سرمشق های پرخاشگر را عینا تقلید می کنند. بنابراین کودکان بدون آن که واقعا بخواهند پرخاشگری کنند، آن را بر اساس الگو انجام
2.    می دهند و با انجام آن و ملاحظه نتایج سودمند آنی، تمایل بیشتری به تکرار پرخاشگری پیدا می کنند.
3.    افزایش برانگیختگی: تماشای برنامه های خشونت آمیز تلویزیونی باعث برانگیختگی فیزیولوژیک بیشتر کودکان در مقایسه با برنامه های دیگر می شود.
4.    کاهش حساسیت نسبت به پرخاشگری: تماشای خشونت در ابتدا موجب برانگیختگی هیجانی کودکان می شود اما با تکرار آن، از شدت واکنش های هیجانی کاسته می شود.
5.    کاهش قید و بندهای رفتار پرخاشگرانه: بسیاری از افراد تکانه های پرخاشگرانه خود را بازداری می کنند. این بازداری از طریق احساس گناه، ترس از انتقام و عدم تایید دیگران و یا احتمال نتایج ناخوشایند برای پرخاشگری اعمال می شود. پژوهش ها نشان داده اند که تماشای رفتار پرخاشگرانه فرد دیگر این بازداری ها را سست می کند و احتمال بیشتری وجود دارد که فرد مشاهده کننده نیز به پرخاشگری روی آورد (اتکینسون، اتکینسون، اسمیت، بم و نولن- هوکسما،1386 ).

صورت بندی شناختی رفتاری از پرخاشگری:
صورت بندی شناختی رفتاری از پرخاشگری در پی ارائه دیدگاهی جامع و یکپارچه از تأثیر محرک ها و عوامل پیش گفته شده در بروز پرخاشگری است. در واقع سؤال اصلی آن است که ، چه چیز مشترکی در بین محرک هایی مانند درد، آلودگی، شلوغی، سر و صدا و موارد دیگر وجود دارد که باعث پرخاشگری افراد می شود؟ احتمالا پاسخ آن است که همه این موارد یک “تجربه ناخوشایند ” ایجاد می کنند. به بیان دقیق تر روانشناختی، این محرک ها به سطوح فزاینده عاطفه منفی منجر می شوند. برکوویتز (1993؛ نقل از شاپوری،1387) همه محرک های بیرونی و درونی خشم را به یک متغیر واسطه به نام عاطفه منفی منتهی می دانست. در این سطح، شناخت فقط برای تشخیص محرک به کار می رود. البته در این مرحله پرخاشگری برانگیخته نمی شود بلکه تمایلی در فرد بوجود می آید که این شرایط ناخوشایند پایان یابد. واکنش اولیه فرد به این شرایط ناخوشایند پاسخ “گریز یا ستیز ” است. برکوویتز عنوان می کند که هر دو پاسخ همزمان برانگیخته می شوند، اما اینکه کدامیک در نهایت بروز می یابند به عواملی وابسته است. این عوامل عبارتند از: 1- استعداد و آمادگی ژنتیکی فرد 2- شرطی سازی های پیشین و تاریخچه یادگیری فرد و 3- ارزیابی و شناخت جنبه های مختلف موقعیت که باعث تسهیل یا بازداری پرخاشگری می شوند.
متغیرهای زیستی و ژنتیکی نقش مهمی در نوع واکنش فرد به عاطفه منفی و ظهور پرخاشگری ایفا می کنند. پژوهش ها از تأثیر سطوح هورمونی به خصوص تستوسترون بر پرخاشگری خبر داده اند(برمن ، گلاد  و تیلور ، 1993؛ نقل از شاپوری،1387). بعلاوه ، مطالعات ژنتیک رفتاری، برخی از اجزای ژنتیکی تمایل به رفتار پرخاشگرانه را آشکار کرده اند(مایلز  و کری ، 1997؛نقل از رافضی،1383). گفته می شود که این اجزای ژنتیکی می توانند نشانگر تمایل فرد به پاسخ های پرخاشگرانه ناهشیار و بلافاصله وی باشد. بنابراین این متغیرها در تمایل و آمادگی فرد در نشان دادن پاسخ ستیز یا گریز و نیز ظهور پرخاشگری دخالت می کنند.
دومین دسته عوامل تأثیر گذار بر پاسخ فرد به عاطفه منفی، شرطی سازی های پیشین و تاریخچه یادگیری فرد می باشد. عاطفه منفی، حافظه مرتبط با خود را بر می انگیزد، به نحوی که می تواند هیجانات منفی قبلی، خاطرات منفی قبلی و همینطور شیوه های رفتاری که فرد قبلا در پاسخ به این هیجانات و خاطرات آموخته و نشان داده است، فعال کند (برکوویتز، 1993؛ نقل از شاپوری،1387). فراخوانی حافظه قبلی مرتبط با حالت فعلی می تواند به تشدید تمایل فرد در نوع واکنش وی منجر شود.یک مسئله مهم دیگر در تاریخچه یادگیری فرد، نوع پاسخی است که فرد از محیط در قبال پرخاشگری های قبلی خود دریافت کرده است. تحقیقات نشان داده است که پرخاشگری معمولا تقویت می شود، چرا که فرد پرخاشگر به اهداف خود می رسد و فرد مورد پرخاش از مواضع خود عقب نشینی می کند.
دسته سوم عوامل تأثیرگذار بر پاسخ گریز یا ستیز فرد، ارزیابی و شناخت جنبه های مختلف موقعیت از طرف فرد است. این دسته عوامل ارتباط بسیار نزدیکی با تاریخچه یادگیری و نظریه انگیزشی انتظار  و ارزش  دارد. رفتار پرخاشگرانه ای که تقویت می شود، این انتظار را در فرد ایجاد می کند که در موقعیت های مشابه نیز چنین تقویتی را دریافت خواهد کرد و این نوع رفتار مفید خواهد بود. برخی پژوهش ها از این موضوع حمایت کرده اند. پری، پری و راسموسن  (1986 ؛ نقل از رافضی، 1383) دریافتند که کودکانی که پرخاشگری بیشتری داشتند، اطمینان بیشتری نسبت به نتایج مثبت پرخاشگری داشتند. از دید این کودکان، پرخاشگری پاداش مطمئن و قطعی داشت و بعلاوه از دید آن ها مانع از رفتار تهاجمی دیگران نسبت به خودشان می شد. بعلاوه این کودکان ارزش بیشتری برای کنترل قربانی و ارزش کمی برای رنج قربانی، خطر تلافی وی، نظر منفی همسالان و احساس بد نسبت به خود قائل می شدند(بولدیزار ، پری و پری، 1989؛ نقل از رافضی، 1383). از این رو فرد موقعیت را بنابر سیستم انتظار و ارزشی که دارد، ارزیابی می کند و اگر موقعیت به گونه ای باشد که انتظار پاداش بالایی از پرخاشگری به همراه ارزش پایین برای نتایج حاصل از پرخاشگری داشته باشد، احتمال بروز رفتار پرخاشگرانه بالا می رود.